تکه پاره ها

مرداد 20


امشب با يکی از صمیمی ترين دوستانم خداحافظی میکنم، حس میکنم قسمتهای وجودم دارند تکه تکه کنده می شوند و از هم دور می شوند نمیدانم آنچه که باقی می ماند چيست ولی اصلا حس نمیکنم که آشناست...



زمزمه ميکنم:

میزی برای کار
کاری برای تخت
تختی برای خواب
خوابی برای جان
جانی برای مرگ
مرگی برای ياد
يادی برای سنگ
اين بود زندگی

حسين پناهی
20. مرداد 1389 19:43 توسط رضا | نظرات (0) | لينک ثابت

گرگ هار

مرداد 01
فهوه

گرگ هار
مهدي اخوان ثالث
زمستان

گرگ هاري شده ام
هرزه پوي و دله دو
شب درين دشت زمستان زده ي بي همه چيز
مي دوم ، برده ز هر باد گرو
چشمهايم چو دو كانون شرار
صف تاريكي شب را شكند
همه بي رحمي و فرمان فرار
گرگ هاري شده ام ، خون مرا ظلمت زهر
كرده چون شعله ي چشم تو سياه
تو چه آسوده و بي باك خزامي به برم
آه ، مي ترسم ، آه
آه ، مي ترسم از آن لحظه ي پر لذت و شوق
كه تو خود را نگري
مانده نوميد ز هر گونه دفاع
زير چنگ خشن وحشي و خونخوار مني
پوپكم ! آهوكم
چه نشستي غافل
كز گزندم نرهي ، گرچه پرستار مني
پس ازين دره ي ژرف
جاي خميازه ي جادو شده ي غار سياه
پشت آن قله ي پوشيده ز برف
نيست چيزي ، خبري
ور تو را گفتم چيز دگري هست ، نبود
جز فريب دگري
من ازين غفلت معصوم تو ، اي شعله ي پاك
بيشتر سوزم و دندان به جگر مي فشرم
منشين با من ، با من منشين
تو چه داني كه چه افسونگر و بي پا و سرم ؟
تو چه داني كه پس هر نگه ساده ي من
چه جنوني ، چه نيازي ، چه غمي ست ؟
يا نگاه تو ، كه پر عصمت و ناز
بر من افتد ، چه عذاب و ستمي ست
دردم اين نيست ولي
دردم اين است كه من بي تو دگر
از جهان دورم و بي خويشتنم
پوپكم ! آهوكم
تا جنون فاصله اي نيست از اينجا كه منم
مگرم سوي تو راهي باشد
چون فروغ نگهت
ورنه ديگر به چه كار آيم من
بي تو ؟ چون مرده ي چشم سيهت
منشين اما با من ، منشين
تكيه بر من مكن ، اي پرده ي طناز حرير
كه شراري شده ام
پوپكم ! آهوكم
گرگ هاري شده ام

1. مرداد 1388 09:36 توسط رضا | نظرات (1) | لينک ثابت

Hi & Bye

ارديبهشت 10
فهوه شعری را در وبلاگی خواندم که خيلی به حال و روز اين روزهای من شبيه بود، اينجا نقلش می کنم که دلم خوش باشد :

به سلام ها دل نمی بندم،

از خداحافظی ها دلگیر نمی شوم،

باید ایمان بیاورم به دوری و دوستی خورشید و ماه !!!


نقل شده از وبلاگ اراجيف نامه
10. ارديبهشت 1388 03:51 توسط رضا | نظرات (2) | لينک ثابت

به آرامی آغاز به مردن ميکنی

ارديبهشت 01
فهوه

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

اگر سفر نکنی،

اگر کتابی نخوانی،

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،

اگر از خودت قدردانی نکنی.


به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،

وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.


به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

اگر برده عادات خود شوی،

اگر همیشه از یک راه تکراری بروی …

اگر روزمرّگی را تغییر ندهی

اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،

یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.


تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

اگر از شور و حرارت،

از احساسات سرکش،

و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند

و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند،

دوری کنی . . .،


تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

اگر هنگامی که با شغلت،‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی

اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی

اگر ورای رویاها نروی،

اگر به خودت اجازه ندهی

که حداقل یک بار در تمام زندگیت

ورای مصلحت‌اندیشی بروی . . .

-

امروز زندگی را آغاز کن!

امروز مخاطره کن!

امروز کاری کن!

نگذار که به آرامی بمیری!

شادی را فراموش نکن


عری از پابلو نرودا، با ترجمه‏ی احمد شاملو)



1. ارديبهشت 1388 20:18 توسط رضا | نظرات (1) | لينک ثابت

مهربانی

ارديبهشت 01
فهوه سوزنی در دست گيرو
بانخی ارزان بدوز
خند ه ای را بر لبش

او كه مي دوزد نگاهش رابه در
نيست حتي يك ستاره در شبش

يا گلی زيبا بكش در دفترت
هديه اش كن
تا گذارد بر سرش

دست هايش را بگير

او يتيمی بی پناه است
او كه می گريد برای مادرش
...

                              فريبا شش بلوکی - غريبانه

1. ارديبهشت 1388 15:56 توسط رضا | نظرات (0) | لينک ثابت