| گرگ هار مهدي اخوان ثالث زمستان گرگ هاري شده ام هرزه پوي و دله دو شب درين دشت زمستان زده ي بي همه چيز مي دوم ، برده ز هر باد گرو چشمهايم چو دو كانون شرار صف تاريكي شب را شكند همه بي رحمي و فرمان فرار گرگ هاري شده ام ، خون مرا ظلمت زهر كرده چون شعله ي چشم تو سياه تو چه آسوده و بي باك خزامي به برم آه ، مي ترسم ، آه آه ، مي ترسم از آن لحظه ي پر لذت و شوق كه تو خود را نگري مانده نوميد ز هر گونه دفاع زير چنگ خشن وحشي و خونخوار مني پوپكم ! آهوكم چه نشستي غافل كز گزندم نرهي ، گرچه پرستار مني پس ازين دره ي ژرف جاي خميازه ي جادو شده ي غار سياه پشت آن قله ي پوشيده ز برف نيست چيزي ، خبري ور تو را گفتم چيز دگري هست ، نبود جز فريب دگري من ازين غفلت معصوم تو ، اي شعله ي پاك بيشتر سوزم و دندان به جگر مي فشرم منشين با من ، با من منشين تو چه داني كه چه افسونگر و بي پا و سرم ؟ تو چه داني كه پس هر نگه ساده ي من چه جنوني ، چه نيازي ، چه غمي ست ؟ يا نگاه تو ، كه پر عصمت و ناز بر من افتد ، چه عذاب و ستمي ست دردم اين نيست ولي دردم اين است كه من بي تو دگر از جهان دورم و بي خويشتنم پوپكم ! آهوكم تا جنون فاصله اي نيست از اينجا كه منم مگرم سوي تو راهي باشد چون فروغ نگهت ورنه ديگر به چه كار آيم من بي تو ؟ چون مرده ي چشم سيهت منشين اما با من ، منشين تكيه بر من مكن ، اي پرده ي طناز حرير كه شراري شده ام پوپكم ! آهوكم گرگ هاري شده ام |